
خداحافظ
کلبه خاموش و تاریک
و مترود دلم .......
خداحافظ همین حالا که
خیلی تنهام همین
حالا .........
اگه دوست داشتید عضو خبرنامه وبلاگ من بشید
چی می خواستم چی شد
آرزوم این بود یه همسر و مادر مهربان باشم اصلا از کار کردن بیرون از خانه خوشم نمی اومد عشق من گلکاری و باغچه بود یه خونه با حوض و فواره یه درخت بید یه باغچه ، چمن سر سبز.............. ولی حالا کارمند با حقوق خوب هستم بهم میگن هنوز نشده کاری را به شما محول کنن و بگی سخته بگی نمی تونم فقط کار، کار ، تمام زندگیم شد کار مثل مردها صبح زود بلند شم برم سر کار ، وام بگیرم ، قسطها را سر وقت پرداخت کنم ، تو خونه چیزی کم نباشه ولی هیچکدام از اینها به درد دل من نمیخوره .................

منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید بودم دیو قصه ها زنده شد و سراغم اومد ....................................
دلم می خواست اسممون رو روی یه درخت یادگاری بنویسم تا بعد ا زخودمون هنوز نفس بکشه که نشد ..............
دلم می خواست تو کوچه بجای اینکه بهم بگن خوشگل محله دختر سرهنگ صدام کنن عاشق این بودم که بابام سرهنگ باشه و نبود .................................
از شخصیتها از رضا شاه خیلی خوشم می اومد از قلدری از محکمیش از اینکه دست خالی پادشاه ایران شد ودر عوض از پسرش اصلا خوشم نیومد که پادشاهی را به ارث برد و نتونست نگهش داره .............. همیشه دلم می خواست یارمن ، مرد من ، عشق من ، قلدر باشه بالای حرفش کسی نتونه حرف بزنه محکم باشه وقتی بگه من میگم تموم بشه ، شک نکنم به حرفش که ممکنه دروغ بگه مردباشه و حرفش مردانه باشه و قولش دلم می خواست دل به دل همچین مردی بدهم که نشد .از مردهای ترسو و لرزونک که روی حرفشون بند نبودن بشدت متنفر بودم حرفشون و عملشون به باد هوا بند باشه صدتا قسم بخورن و صدتا حرف بزن یه ارزن ته ش مردونگی نباشه ...............
دلم می خواد مثل قدیمها بابام آواز بخونه بگه با لهجه شیرینش ( دخترا میرن مدرسه یارمن میونشون بالا بلند وچشم مسته )
یه روز یه دختر قد کوتاه برگشت بهم گفت تو سهم قد منو برداشتی نگاهش کردم ولی اون یه یار قد بلند داشت که من همیشه آرزوش را داشتم اون از ته دل می خندید با خودم گفتم پس کسی هم سهم خوشبختی منو برده که من نمی تونم از ته قلب بخندم پس بگو چرا من هیچوقت لبخند نمی زنم ..............................
تنها چیزی که تونستم انجام بدهم اینه که تو بزرگراه تا دلم می خواد آهنگهایی که دوست دارم بزار م با صدای بلند و با یه دست رانندگی کنم با دست دیگر سریع دنده عوض کنم تنها چیزی که تونستم انجام بدهم فقط همین بود ............................
دلم می خواست یه نقاش یا نویسنده و شاعر بشم نچ هیچکدوم از اینها هم نشدم .......................
همیشه عاشق مهربانی بودم ولی متوجه شدم شیرینی و مهربانی دل آدمها را میزنه باید شوری و ترشی و تلخی هم قاطی زبونت باشه چون شیرینی زود دلو میزنه..................
در آستان حضورش میان شرم و کلام سلام کردم و او عاشقانه گفت سلام
نگاه من به نماز ایستاده بود انگار که قبله ام به برابر چو قرص ماه تمام
نگاه او به سخن آمد و چه شیرین گفت: خوش آمدی به دلم ای غریبه ی گمنام
پیاده شانه به شانه قدم زنان رفتیم به میهمانی گلهای عشق آتش فام
نهال وحشی دستانمان به هم پیچید چه شاعرانه چه شوق آفرین چه ناهنگام

هر روز نقش پشت نقش بود که من می کشیدم تا مبادا یه خط یه ذره از ذهنم کم بشه تا چیزی ازش فراموش کنم ولی احساس می کردم هر نقشی می زنم دیگه داره کم رنگ میشه حالا که دارم این مطالب را می نویسم کار هر روزم شده فقط یه کاغذ سفید انگار از اون روز تا حالا هر بار یه خط ازش کم شده بود که به اینجا رسیدیم کاغذ سفید تو دستهای من که دیگه نقشی ندارند میگن کاغذهای سفید مدرک ........................ هستند من نمی دونم ولی اینو می دونم که حتی اگه یه لحظه یه چیزی منو به یادش بیاره اولین چیزی به یادمیاره ازمن اینه چقدر این دختر با من مهربان بود چقدر هوای دلمو داشت هیچ وقت کاری نکرد که از دستش عصبانی بشم یا ناراحت بشم چقدر این خیره سر منو دوستم داشت با همه حرفهاش همه آهنگهاش همه نفس این بود دوستت دارم .............................
ولی من الان هر وقت یادش می کنم می گم چه نامهربان چرا اینکارو کرد هنوزم که هنوزه دلیل خیلی کارهاشو نفهمیدم .............................
خوب ببینید یادآوری من با یادآوری اون چقدر فاصله داره من چی رو از دست دادم اون چی رو از دست داد شاید امروز اون بخاطر غرورش هیچوقت با کسی اینجوری حرف نزنه که چه مهربانی را ازدست داد ولی اینو می دونم یه روزی یه لحظه فقط حتی یه لحظه با خودش می گه مژگان چقدر منو دوست داشت ومن با دوست داشتن چکار کردم ...................